0

زندگینامه کارن هورنای

هورنای بنیان گذار انجمن پیشرفت روانکاوی و موسسه روانکاوی آمریکا و موسس نشریه ی روانکاوی آمریکا بود. از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۵۲ در موسسه های روانکاوی شیکاگو خدمت کرد و مدرس، نویسنده و درمانگر معروفی بود.

کارن هورنای

کارن هورنای

در روستایی نزدیک شهر هامبورگ در آلمان متولد شد. هنگام تولد او پدرش ۵۰ ساله بود، اصلیت نروژی داشت و کاپیتان کشتی بود. مادر کارن در زمان تولد او ۳۳ ساله و جذاب، زیبا و آزاداندیش بود. بر خلاف او پدرش مذهبی، کم حرف، عبوس و مستبد بود. زندگی خانوادگی کارن به علت تفاوت های زیادی که بین والدینش وجود داشت دستخوش تنش بود. او به این علت که توجه کافی نمی گرفت مخصوصا اینکه محبت پدر را هم نداشت با اینکه فرزند دوم بود، به برادر بزرگترش که زیبا و مورد توجه بود حسادت می کرد. ازین جهت بود که تلاش می کرد هر طور شده حداقل محبت مادرش را حفظ کند. اما وقتی احساس کرد آن اندازه که لازم دارد محبت نمی بیند، تصمیم گرفت انتقام بگیرد و به این دلیل بود که بلندپرواز و سرکش شد و کوشش کرد تا فرد باهوش و موفقی باشد.

در آن فضای ناامن عاطفی، هیجان خشم در او شکل می گرفت و نظریه شخصیت او هم دقیقا روشن می کند که چگونه فقدان محبت در کودکی اضطراب و خصومت را در او پرورش داده بوده است.

او در دفترچه خاطراتش از عشق های مختلف خود نام برده و به این نتیجه رسیده است که عشق می تواند به طور موقت، اضطراب و ناامنی را تسکین دهد. در ۱۴ سالگی عاشق یکی از معلمان خود شده بود و درباره او در دفتر خاطراتش نوشت. او می گوید که در ۱۷ سالگی با مسائل جنسی آشنا شده است و در همان زمان مردی که او را اولین عشقش می خواند نیز در زندگی اش حضور داشته که رابطه شان فقط دو روز طول کشیده است. او در سال ۱۹۰۶ وارد دانشکده پزشکی شد و این انتخاب به واسطه ی رفتار محبت آمیزی که از پزشک معالجش دید انجام گرفت.

کارن هورنای در دانشکده پزشکی بود که ازدواج کرد. او با دو مرد در طول تحصیل خود آشنا شد که عاشق یکی از آنها بود اما با نفر دوم ازدواج کرد. همسرش اسکار هورنای دکترای علوم سیاسی داشت  و بعدها در حوزه بازرگانی بسیار موفق شد. خود کارن نیز در دانشکده پزشکی فردی ممتاز بود. ازدواج کارن و اسکار از دواج موفقی نبود و سرانجام بعد از ۱۷ سال و با وجود سه دختر به پایان رسید.

او که در ابتدا و در طول رابطه زناشویی اش دچار مسائلی ناخشنودکننده ای از قبیل گریه کردن، دردهای مزمن مثل معده درد، خستگی دائم، رفتارهای بی اختیار، سردمزاجی و بی خوابی بود، در روابط عاشقانه بعدی اش نیز دچار مشکلاتی بود، او از فقدان عشق دچار احساس باخت و ناامیدی می شد و به خودکشی فکر می کرد و در روابطی که دچار وابستگی شدید بود، از خود به این علت که نمی توانست وابستگی خود را کنترل کند خشمگین می شد. این نیاز به وابستگی های پی در پی باعث شد متوجه شود که آنها ریشه در گذشته اش دارند و نمی تواند با وابسته شدن، به تسکین افسردگی و دیگر مسائل هیجانی خود کمکی بکند.

اریک فروم

روانکاوی و خودکاوی به عنوان روش هایی برای درمان مشکلات هیجانی

کارل آبراهام روانکاوی بود که مورد مشورت او قرار گرفت و چون مسائل او را به رابطه با پدر و بقایای تمایلات ادیپی کودکی اش مرتبط دانست این تحلیل روانکاوانه ادامه پیدا نکرد و نتوانست نتایج کارآمدی داشته باشد. ازین رو او تصمیم گرفت به خودکاوی بپردازد.

وقتی خودکاوی می کرد متوجه شد که برای جبران حس حقارتی که از زشتی جسمش با خود داشته است تلاش کرده تا در زمینه پزشکی که فقط مردان آن دوران در آن موفق بودند، جایگاه اجتماعی خوبی کسب کند و با بی بند و باری جنسی خود را در سطح کسانی که نسبت به او بی تفاوت بودند مطرح کند. در همین راستا وقتی به آمریکا مهاجرت کرد یکی از شدیدترین روابط عاطفی خود را با روانکاو معروف اریک فروم برقرار کرد. فروم ۱۵ سال از او کوچکتر بود اما توانست برای او جایگاه پدر را بگیرد. بعدها این عشق هم بعد از حدود ۲۰ سال پایان یافت، به این علت که فروم دختر هورنای را به اصرار خود هورنای روانکاوی کرد و باعث شد او به خشمی که به مادرش دارد پی ببرد.

او کماکان در طول زندگی به روابط بی حساب خود با مردان جوان در جایگاه آموزش دهنده آنها به عنوان روانشناس ادامه می داد و نسبت به آنها بی تفاوت برخورد می کرد.

خدمات و پژوهش های هورنای به اندازه دیگر روانکاوان و روانشناسان آن دوره شناخته نشدند اما بعد از جنبش زنان در سال ۱۹۶۰، کتاب ها و مقالاتی که او درباره روانشناسی زنان و مسائل جنسی نوشته بود علاقه مندان زیادی پیدا کرد. کلینیک و موسسه او در نیویورک هنوز مشغول فعالیت هستند که اهمیت نظریه او را نشان می دهند.

نظریه کارن هورنای

هورنای با رویکرد مرسوم فروید آموزش دید و اساس نظریه او هم بر مبنای نظر فروید شکل گرفت اما در بخشی که مربوط به زنان بود و همچنین در تمرکزی که بر نیروی اجتماع کرد با نظریه فروید تفاوت داشت.

در انسان ها در کودکی نیاز به امنیت وجود دارد که احساس خواسته شدن آنها توسط والدین آن امنیت را برای آنها تامین می کند، که اگر به خوبی برآورده نشود تبدیل به احساس خشم می شود، اما این خصومت به این دلیل که کودک به والدین خود نیازمند است و از جهت دیگر و به طور کلی از نشان دادن خشم خود احساس ترس، درماندگی و  گناه می کند، آن را سرکوب می کند، بنابراین آن خشم  به اضطرابی تبدیل می شود که به صورت درماندگی خود را نشان می دهد.

هورنای به چهار روش که افراد برای حفاظت از خود در برابر اضطرابشان بروز می دهند اشاره می کند که عبارتند از، مطیع بودن، جلب کردن محبت دیگران، کناره گیری کردن و کسب قدرت.

او به سه گرایش روان رنجور نیز اشاره می کند که به قرار زیر هستند.

شخصیت مطیع، که به صورت حرکت به سمت مردم و ارتباط با آنها خود را نشان می دهد. این افراد به دلیل نیازی که به محبت دارند خواسته های دیگران را انجام می دهند تا تایید بگیرند.

شخصیت پرخاشگر، که بر علیه مردم حرکت می کند. این افراد به این علت که دنبال کنتذل کردن دیگران هستند، خصومت خود را نشان می دهند و به دنبال برتری جئیی می روند.

شخصیت جدا، که به دور از مردم حرکت می کند. این افراد انزوا را می پسندند و به داشتن فاصله عاطفی با دیگران معتقدند و نیاز خود به خلوت و تنهایی را بر هر چیزی ترجیح می دهند.

مفهوم دیگری که هورنای به آن پرداخت خودانگاره آرمانی بود که در افراد بهنجار وجود دارد و بر ارزیابی واقع بینانه از توانایی هایشان استوار است و همچنین در افراد روان رنجور باعث ارزیابی غیرواقع بینانه آنها از توانایی هایشان می شود. خودانگاره به افراد کمک می کند که استعدادها و توانایی های خود را بپرورانند.

او همچنین عقیده داشت مردان به علت عدم توانایی باروری و مادر شدن رشک رحم دارندکه با پیشرفت و رشد خود بر آن غلبه کرده و آن را والایش می کنند.او به اینکه عقده ی ادیپ مبنای جنسی دارد باور نداشت و علت آن را تعارضاتی که بین دوست داشتن والدین و ناکامی و خصومت ناشی از آن وجود دارد، دانست.

نگاه کلی به نظریه هورنای

او که در مقایسه با فروید برداشت خوشبینانه ای داشت، معتقد بود انسان ها بی همتا هستند و اگرچه تجربیات کودکی مهم هستند ولی تجربیات جدید می توانند شکل شخصیت خود را تغییر دهند و انسان به تعارض و جبر تاثیرات کودکی خود محکوم نیست.

او هدف غایی زندگی را میل به رشد کردن و پرورش خود می دانست و معتقد بود که ممکن است نیروهای اجتماعی به انسان در این راه کمک کنند یا مانعی در راه رسیدن به آن شوند. اما انسان به رشد کردن میل فطری دارد و می تواند آگاهانه شخصیت خود را تغییر دهد.

او با روش های تداعی آزاد و تحلیل رویا و همین طور به روش مورد پژوهی ارزیابی های خود را انجام می داد، اما از این حیث که از داده های پژوهشی جامعه شناسی و انسان شناسی استفاده نکرد و به این علت که تحت تاثیر جامعه و فرهنگ آمریکا بود به نظریه او انتقاداتی شده است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *