0

زندگی نامه آلفرد آدلر

انسان بودن یعنی خود را حقیر احساس کردن. آلفرد آدلر

آلفرد آدلر نخستین فرد از گروه روانشناسان اجتماعی است که از فروید در سال ۱۹۱۱ جدا شد. او عقیده داشت شخصیت انسان در درجه اول در تعامل با محیط و دیگران شکل می گیرد. به نظر او هر فرد به طور فعالانه در ساختن خود و آینده خود مشارکت دارد. او معتقد بود که احساس حقارت که در همه انسان ها به صورت مشترک وجود دارد، علامت ضعف و یا نابهنجاری نیست، و نیروی برانگیزاننده رفتار است.

آلفرد آدلر

زندگی نامه

آدلر در سال ۱۸۷۰ در اتریش و در نزدیکی شهر وین متولد شد. او به بیماری نرمی استخوان مبتلا بود و به این علت که از جانب مادرش به علت تولد فرزند بعدی طرد می شد، خود را فردی زشت و با جثه کوچک می پنداشت و به برادر بزرگترش حسادت می کرد. او که تا ۲ سالگی را به علت بیماری و عدم ارتباط با همسالانش با توجه و محبت افراطی مادر گذرانده بود با تولد فرزند بعدی احساس طرد شدن می کرد، ازین رو احساس نزدیکی بیشتری با پدرش داشت. تجارب کودکی او به غیر از بیماری نرمی استخوانش شامل یک ذات الریه سخت در ۴ سالگی می شود که او را تا نزدیکی مرگ پیش برد. تجربه مهم دیگر در دوران کودکی او مرگ برادر کوچکترش بود که در تخت کنار تخت او اتفاق افتاد. او که ناتوانی هایی در فعالیت بدنی و ورزش به علت نرمی استخوانش داشت، از همان کودکی با جدیت کار و تلاش می کرد تا در حوزه های دیگر نزد همسالانش فرد محبوبی باشد و پذیرشی را که از جانب خانواده اش نمی گرفت بدست آورد. معلمش به پیشرفت او امیدی نداشت اما او برای جبران احساس حقارت و ارتقای عزت نفس، جایگاه خود را از میان افراد پایین سطح کلاس بالا کشید. او که در کودکی اهمیت ارتباط با گروه همسالان و معاشرتی بودن را درک کرده بود، در طول زندگی هم فردی معاشرتی بود و بعدها در نظریه شخصیت خود نیز بر این موضوع تاکید کرد.

کودکی و بزرگسالی

آدلر که کودکی تراژدیکی را پشت سر گذاشت، و سعی کرد بر احساسات جریحه دار شده خود چیره شود، می گوید: کسانی که با زندگی من آشنا هستند، به وضوح می بینند که بین واقعیت های کودکی من و نظراتی که ابراز کردم، هماهنگی وجود دارد. او در زمانی که دکترش به علت وخامت ذات الریه اش درباره احتمال مرگش به گدرش خبر می داد در حال شنیدن بود و همان زمان آرزو کرد که پزشک شود و بالاخره به آرزویش جامه عمل پوشاند و از دانشگاه وین به عنوان چشم پزشک فارغ التحصیل شد. ولی وقتی نتوانست بیماری های علاج ناپذیر را درمان کند تصمیم گرفت در عصب شناسی و روان پزشکی تخصص بگیرد. آدلر بعد از تخصص در روانپزشکی چند سال در جلسات هفتگی و گروهی همراه با چهار عضو دیگر درگروه بحث خصوصی فروید بود اما هیچگاه با فروید رابطه اش از رابطه کاری فراتر نرفت و شخصی و نزدیک نشد.

آدلر که به روشنی به عوامل جنسی نظریه فروید انتقاد داشت و هیچگاه مرید فروید نشد، بعدها با انتشار نظریه خود نیز این موضوع را نشان داد. او توسط فروید روانکاوی نشد و همکاران فروید عقیده داشتند که او توانایی کار در حیطه روانکاوی را ندارد زیرا قادر به کاوش ذهن ناهشار افراد نیست. نظریه شخصی آدلر به صورت کامل بر هشیاری که مفهومی ملموس تر بود بنا شد و باعث بروز این عقیده شد که احساس ناتوانی که آدلر از عدم موفقیت در زمینه روانکاوی و ذهن ناهشیار داشت علت تصمیم او مبنی بر کار در زمینه هوشیاری بوده است. ۹ سال همکاری آنها با هم در سال ۱۹۱۰ کاملا قطع شد. بعد از آن هر دو طرف بر علیه هم اظهارنظرهایی کردند و عصبانیت خود را نسبت به طرف مقابل نشان دادند. فروید که نمی توانست رویگردانی آدلر از روانکاوی را تحمل کند، ظاهر آدلر را تحقیر کرد و او را نابهنجار، حسود و جاه طلب خطاب کرد و آدلر نیز فروید را دروغگو و شیاد معرفی کرد و از اینکه شاگرد او خوانده شود عصبانی می شد. با اینکه علت اختلاف خودش با فروید از پشت کردن به نظریه فروید شروع شد اما بعدها اگر شاگردانش به نظریه خودش پشت می کردند خشمگین می شد و بخاطر این موضوع به فردی که نمی تواند زیر سوال رفتن صلاحیت خود را تحمل کند معروف شد.

در سال ۱۹۱۲ آدلر انجمن روانشناسی فردنگر را دایر کرد و کلینیک های مشاوره کودک که به نوعی سرآغاز گروه درمانی نوین نیز شدند افتتاح کرد که در آنها روش های آموزش گروهی و راهنمایی را گسترش داد.

در سال ۱۹۲۹ به آمریکا مهاجرت کرد و و به معرفی روانشناسی فردنگر پرداخت و به مرور با انگیزه ای که برای جاه طلبی در کنار صفات شخصیتی مثل خوشبینی و صمیمیت داشت و همچنین به خاطر وجود کتاب ها و سخنرانی های مهم اش به شهرت رسید و اولین روانشناس محبوب آمریکا لقب گرفت.

مرگ

آدلر در سال ۱۹۳۷ وقتی در حال گذراندن تور سخنرانی های خود در اروپا بود، در سن ۶۷ سالگی و با حمله قلبی در اسکاتلند درگذشت. برخلاف فروید که عقیده داشت غریزه، انگیزه اصلی برای یک رفتار است و بر خلاف یونگ که صورت های ازلی را به عنوان رهبر انسان قبول داشت. تاکید آدلر بر جنبه اجتماعی بودن افراد است. علاوه بر این، او اصلی ترین منبع انرژی و انگیزه های یک انسان را، علاقه به قدرت دانسته و با نپذیرفتن وجود مرزی مشخص میان خودآگاه و و ناخودآگاه، مکانیسم «واپس زنی» فروید را نیز رد می نمود.

زیربنای نظری نظریه آدلر

آدلر، انسان را موجودی مسئولیت پذیر، خلاق و دارای حق انتخاب می دانست که ابعاد مختلف شخصیت او،  هم خوانی دارد. موجودی که ذاتا اجتماعی و هدفمند است و احساس حقارت است که سبب رشد روانی او می شود و او را به حرکت رو به جلو و تلاش برای برتری وا می دارد. اینگونه است که جهت و شیوه زندگی هر فرد مشخص می شود و ازین روست که می توان رفتار و شخصیت هر شخص را در بطن زندگی خود او بررسی و از آن نتیجه گیری کرد. او انسان را مسئول سرنوشت خویش می پنداشت و افراد غیرعادی و ناموفق را انسان هایی ناامید که به امید و جسارت نیازمند هستند می دانست.

بخش های اصلی نظریه

خودکم بینی

 احساس حقارت:

حس خود کوچک بینی یا حقارت در انسان ها، به دلیل نقص یا ضعف جسمانی است. به عقیده آدلر، ناتوانی یا ضعف، در تمام اشخاص عقده حقارت به وجود می آورد و تلاش های بعدی آن ها هم در زندگی، صرف جبران یا پوشاندن این ناتوانی می شود؛ خود کوچک بینی ناشی از نقص یا ضعف پایه تلاش و به موفقیت رسیدن در افراد می شود. از جهت دیگر اساس مسائل انسان و ناسازگاری روانی او احساس حقارت است که فرد را به فرار و اجتناب وا می دارد و به شکل عقده برتری نمایان می شود.

 احساس برتری

تلاش زیادی که افراد در جهت مقابله با احساس حقارت خود می کنند در مقایسه با دیگران نیست بلکه برای رسیدن به تکامل فردی و بر علیه خود است. منبع عقده در تلاشی که فرد می کند تاثیری ندارد و ممکن است فرد را وادار به جبران افراطی کند. چنین فردی از درون احساس برتری می کند و این برتری از جهت دیگر هم ممکن است به صورت اغراق آمیزی او را از نیاز به موفقیت دور نگه دارد. در هر صورت چنین فردی لاف زن، متکبر و خودخواه رفتار می کند و دیگران را به دیده تحقیر نگاه می کند.

 روش زندگی

شیوه زندگی شخص که فردی و انحصاری خود اوست با توحه به منبع حس حقارت و تلاشی که فرد طبق آن برای بهتر شدن انجام می دهد، مشخص می شود. فرد معمولا ضعف در یک مسئله را با تلاش برای توانا شدن در بخشی دیگر جبران می کند. در مقوله جبران مفرط شخص به جای قبول حقیقت آن را انکار می کند و به صورت افراطی تلاش می کند تا آن ضعف را جبران کند. آدلر فردی که دارای عقده حقارت است را شخصی می دانست که درباره احساس ناشی از ناکافی بودن خود اغراق می کند و فردی با عقده برتری کسی است که به شکل مبالغه آمیزی خودستایی می کند تا حس ضعف ناشی از حقارت را در خود سرکوب و پنهان کند.

خود آگاهی

آدلر بر خلاف فروید تمام سرمایه گذاری نظریه خود را بر هوشیار گذاشت و ازین جهت اهمیت بسیاری را به خودآگاه داد. او اعتقاد داشت افراد نسبت به خود آگاهی دارند و می توانند علت رفتارهای خود را کشف کنند.

علاقه اجتماعی

آدلر که انسان را موجودی اجتماعی می دانست، اظهار می کرد که انسان ها به این اجتماعی بودن خود علاقه مندند و این علاقه مندی به صورت فطری وجود دارد و تلاشی که در جهت مخالف عقده برتری شکل می گرد منجر به حس همکاری، رقابت و جرات ورزی می شود.

خود خلاق

او بر خلاف فروید و آدلر اعلام کرد که انسان توانایی دارد هشیارانه اعمال و اهداف خود را انتخاب کند و این توانایی هشیارانه را خود خلاق نامگذاری کرد

غایت و هدف زندگی از نگاه آدلر

او که همانند یونگ انسان را هدفمند می دانست، بر خلاف فروید معتقد بود هدف افراد در بروز و شکل گیری رفتار های انسانی موثر است، هر چند از اهمیت گذشته انسان غافل نشد اما معتقد بود آینده بازیگران صحنه زندگی مهمتر است.

انسان بودن یعنی خود را حقیر احساس کردن. آلفرد آدلر

آلفرد آدلر نخستین فرد از گروه روانشناسان اجتماعی است که از فروید در سال ۱۹۱۱ جدا شد. او عقیده داشت شخصیت انسان در درجه اول در تعامل با محیط و دیگران شکل می گیرد. به نظر او هر فرد به طور فعالانه در ساختن خود و آینده خود مشارکت دارد. او معتقد بود که احساس حقارت که در همه انسان ها به صورت مشترک وجود دارد، علامت ضعف و یا نابهنجاری نیست، و نیروی برانگیزاننده رفتار است.

آلفرد آدلر

زندگی نامه

آدلر در سال ۱۸۷۰ در اتریش و در نزدیکی شهر وین متولد شد. او به بیماری نرمی استخوان مبتلا بود و به این علت که از جانب مادرش به علت تولد فرزند بعدی طرد می شد، خود را فردی زشت و با جثه کوچک می پنداشت و به برادر بزرگترش حسادت می کرد. او که تا ۲ سالگی را به علت بیماری و عدم ارتباط با همسالانش با توجه و محبت افراطی مادر گذرانده بود با تولد فرزند بعدی احساس طرد شدن می کرد، ازین رو احساس نزدیکی بیشتری با پدرش داشت. تجارب کودکی او به غیر از بیماری نرمی استخوانش شامل یک ذات الریه سخت در ۴ سالگی می شود که او را تا نزدیکی مرگ پیش برد. تجربه مهم دیگر در دوران کودکی او مرگ برادر کوچکترش بود که در تخت کنار تخت او اتفاق افتاد. او که ناتوانی هایی در فعالیت بدنی و ورزش به علت نرمی استخوانش داشت، از همان کودکی با جدیت کار و تلاش می کرد تا در حوزه های دیگر نزد همسالانش فرد محبوبی باشد و پذیرشی را که از جانب خانواده اش نمی گرفت بدست آورد. معلمش به پیشرفت او امیدی نداشت اما او برای جبران احساس حقارت و ارتقای عزت نفس، جایگاه خود را از میان افراد پایین سطح کلاس بالا کشید. او که در کودکی اهمیت ارتباط با گروه همسالان و معاشرتی بودن را درک کرده بود، در طول زندگی هم فردی معاشرتی بود و بعدها در نظریه شخصیت خود نیز بر این موضوع تاکید کرد.

کودکی و بزرگسالی

آدلر که کودکی تراژدیکی را پشت سر گذاشت، و سعی کرد بر احساسات جریحه دار شده خود چیره شود، می گوید: کسانی که با زندگی من آشنا هستند، به وضوح می بینند که بین واقعیت های کودکی من و نظراتی که ابراز کردم، هماهنگی وجود دارد. او در زمانی که دکترش به علت وخامت ذات الریه اش درباره احتمال مرگش به گدرش خبر می داد در حال شنیدن بود و همان زمان آرزو کرد که پزشک شود و بالاخره به آرزویش جامه عمل پوشاند و از دانشگاه وین به عنوان چشم پزشک فارغ التحصیل شد. ولی وقتی نتوانست بیماری های علاج ناپذیر را درمان کند تصمیم گرفت در عصب شناسی و روان پزشکی تخصص بگیرد. آدلر بعد از تخصص در روانپزشکی چند سال در جلسات هفتگی و گروهی همراه با چهار عضو دیگر درگروه بحث خصوصی فروید بود اما هیچگاه با فروید رابطه اش از رابطه کاری فراتر نرفت و شخصی و نزدیک نشد.

آدلر که به روشنی به عوامل جنسی نظریه فروید انتقاد داشت و هیچگاه مرید فروید نشد، بعدها با انتشار نظریه خود نیز این موضوع را نشان داد. او توسط فروید روانکاوی نشد و همکاران فروید عقیده داشتند که او توانایی کار در حیطه روانکاوی را ندارد زیرا قادر به کاوش ذهن ناهشار افراد نیست. نظریه شخصی آدلر به صورت کامل بر هشیاری که مفهومی ملموس تر بود بنا شد و باعث بروز این عقیده شد که احساس ناتوانی که آدلر از عدم موفقیت در زمینه روانکاوی و ذهن ناهشیار داشت علت تصمیم او مبنی بر کار در زمینه هوشیاری بوده است. ۹ سال همکاری آنها با هم در سال ۱۹۱۰ کاملا قطع شد. بعد از آن هر دو طرف بر علیه هم اظهارنظرهایی کردند و عصبانیت خود را نسبت به طرف مقابل نشان دادند. فروید که نمی توانست رویگردانی آدلر از روانکاوی را تحمل کند، ظاهر آدلر را تحقیر کرد و او را نابهنجار، حسود و جاه طلب خطاب کرد و آدلر نیز فروید را دروغگو و شیاد معرفی کرد و از اینکه شاگرد او خوانده شود عصبانی می شد. با اینکه علت اختلاف خودش با فروید از پشت کردن به نظریه فروید شروع شد اما بعدها اگر شاگردانش به نظریه خودش پشت می کردند خشمگین می شد و بخاطر این موضوع به فردی که نمی تواند زیر سوال رفتن صلاحیت خود را تحمل کند معروف شد.

در سال ۱۹۱۲ آدلر انجمن روانشناسی فردنگر را دایر کرد و کلینیک های مشاوره کودک که به نوعی سرآغاز گروه درمانی نوین نیز شدند افتتاح کرد که در آنها روش های آموزش گروهی و راهنمایی را گسترش داد.

در سال ۱۹۲۹ به آمریکا مهاجرت کرد و و به معرفی روانشناسی فردنگر پرداخت و به مرور با انگیزه ای که برای جاه طلبی در کنار صفات شخصیتی مثل خوشبینی و صمیمیت داشت و همچنین به خاطر وجود کتاب ها و سخنرانی های مهم اش به شهرت رسید و اولین روانشناس محبوب آمریکا لقب گرفت.

مرگ

آدلر در سال ۱۹۳۷ وقتی در حال گذراندن تور سخنرانی های خود در اروپا بود، در سن ۶۷ سالگی و با حمله قلبی در اسکاتلند درگذشت. برخلاف فروید که عقیده داشت غریزه، انگیزه اصلی برای یک رفتار است و بر خلاف یونگ که صورت های ازلی را به عنوان رهبر انسان قبول داشت. تاکید آدلر بر جنبه اجتماعی بودن افراد است. علاوه بر این، او اصلی ترین منبع انرژی و انگیزه های یک انسان را، علاقه به قدرت دانسته و با نپذیرفتن وجود مرزی مشخص میان خودآگاه و و ناخودآگاه، مکانیسم «واپس زنی» فروید را نیز رد می نمود.

زیربنای نظری نظریه آدلر

آدلر، انسان را موجودی مسئولیت پذیر، خلاق و دارای حق انتخاب می دانست که ابعاد مختلف شخصیت او،  هم خوانی دارد. موجودی که ذاتا اجتماعی و هدفمند است و احساس حقارت است که سبب رشد روانی او می شود و او را به حرکت رو به جلو و تلاش برای برتری وا می دارد. اینگونه است که جهت و شیوه زندگی هر فرد مشخص می شود و ازین روست که می توان رفتار و شخصیت هر شخص را در بطن زندگی خود او بررسی و از آن نتیجه گیری کرد. او انسان را مسئول سرنوشت خویش می پنداشت و افراد غیرعادی و ناموفق را انسان هایی ناامید که به امید و جسارت نیازمند هستند می دانست.

بخش های اصلی نظریه

خودکم بینی

 احساس حقارت:

حس خود کوچک بینی یا حقارت در انسان ها، به دلیل نقص یا ضعف جسمانی است. به عقیده آدلر، ناتوانی یا ضعف، در تمام اشخاص عقده حقارت به وجود می آورد و تلاش های بعدی آن ها هم در زندگی، صرف جبران یا پوشاندن این ناتوانی می شود؛ خود کوچک بینی ناشی از نقص یا ضعف پایه تلاش و به موفقیت رسیدن در افراد می شود. از جهت دیگر اساس مسائل انسان و ناسازگاری روانی او احساس حقارت است که فرد را به فرار و اجتناب وا می دارد و به شکل عقده برتری نمایان می شود.

 احساس برتری

تلاش زیادی که افراد در جهت مقابله با احساس حقارت خود می کنند در مقایسه با دیگران نیست بلکه برای رسیدن به تکامل فردی و بر علیه خود است. منبع عقده در تلاشی که فرد می کند تاثیری ندارد و ممکن است فرد را وادار به جبران افراطی کند. چنین فردی از درون احساس برتری می کند و این برتری از جهت دیگر هم ممکن است به صورت اغراق آمیزی او را از نیاز به موفقیت دور نگه دارد. در هر صورت چنین فردی لاف زن، متکبر و خودخواه رفتار می کند و دیگران را به دیده تحقیر نگاه می کند.

 روش زندگی

شیوه زندگی شخص که فردی و انحصاری خود اوست با توحه به منبع حس حقارت و تلاشی که فرد طبق آن برای بهتر شدن انجام می دهد، مشخص می شود. فرد معمولا ضعف در یک مسئله را با تلاش برای توانا شدن در بخشی دیگر جبران می کند. در مقوله جبران مفرط شخص به جای قبول حقیقت آن را انکار می کند و به صورت افراطی تلاش می کند تا آن ضعف را جبران کند. آدلر فردی که دارای عقده حقارت است را شخصی می دانست که درباره احساس ناشی از ناکافی بودن خود اغراق می کند و فردی با عقده برتری کسی است که به شکل مبالغه آمیزی خودستایی می کند تا حس ضعف ناشی از حقارت را در خود سرکوب و پنهان کند.

خود آگاهی

آدلر بر خلاف فروید تمام سرمایه گذاری نظریه خود را بر هوشیار گذاشت و ازین جهت اهمیت بسیاری را به خودآگاه داد. او اعتقاد داشت افراد نسبت به خود آگاهی دارند و می توانند علت رفتارهای خود را کشف کنند.

علاقه اجتماعی

آدلر که انسان را موجودی اجتماعی می دانست، اظهار می کرد که انسان ها به این اجتماعی بودن خود علاقه مندند و این علاقه مندی به صورت فطری وجود دارد و تلاشی که در جهت مخالف عقده برتری شکل می گرد منجر به حس همکاری، رقابت و جرات ورزی می شود.

خود خلاق

او بر خلاف فروید و آدلر اعلام کرد که انسان توانایی دارد هشیارانه اعمال و اهداف خود را انتخاب کند و این توانایی هشیارانه را خود خلاق نامگذاری کرد

غایت و هدف زندگی از نگاه آدلر

او که همانند یونگ انسان را هدفمند می دانست، بر خلاف فروید معتقد بود هدف افراد در بروز و شکل گیری رفتار های انسانی موثر است، هر چند از اهمیت گذشته انسان غافل نشد اما معتقد بود آینده بازیگران صحنه زندگی مهمتر است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *