0

کارل راجرز

 ارگانیزم یک گرایش و تلاش اساسی دارد، که شکوفا کردن، حفظ کردن و بهبود بخشیدن خود است. کارل راجرز

راجرز با توجه به برداشت مثبتی که از ماهیت انسان دارد، هدف نهایی او را گرایش فطری به خودشکوفایی یا تلاش برای انسان کامل شدن، می داند.

راجرز رویکردی را به جامعه روانشناسی معرفی کرد که درمان فردمدار نام دارد. این رویکرد توانایی تغییر را بر عهده فرد یا مراجع قرار می دهد. در این درمان، درمانگر فقط نقش هدایت کننده دارد و تغییر و بهبود شخصیت را خود فرد است که جلو می برد و هدایت می کند. راجرز با اینکه، اتفاقاتی که در گذشته رخ داده است را در برداشتی که افراد از رویدادها و محیط دارند بی تاثیر نمی داند، اما انسان را موجودی در نظر می گیرد که با منطق، خود و دنیا را بصورت آگاهانه درک می کند، او اثرگذاری زمان حال و هیجان های مربوط به آن را بر شخصیت عاملی موثرتر در نظر می گیرد.

راجرز با توجه به برداشت مثبتی که از ماهیت انسان دارد، هدف نهایی او را گرایش فطری به خودشکوفایی یا تلاش برای انسان کامل شدن، می دانست.

زندگینامهکارل راجرز

کارل رانسوم راجرز در سال ۱۹۰۲ در حومه ی شیکاگو در آمریکا متولد شد. او فرزند والتر و جولیا و چهارمین فرزند از شش فرزند آنها بود. اعضاء خانواده وی بسيار به هم نزديك بودند. والدين خانواده نسبت به بچه ها فداکار و مهربان بودند و افرادی عمل گرا، واقع گرا، و متواضع محسوب می شدند. او فرزند میانی بود، در خانواده‌ ای که بزرگ و در هم تنیده، سختکوش و تقریبا در مذهب افراطی بودند. عقاید مذهبی خانواده اش سختگیرانه و در راستای مخفی کردن هیجان بود و رفتارهای خشک و کار سخت در صدر امور قرار داشتند. ازین رو کارل بعدها نسبت به عقایدی که او را به کاری مجبور می کردند، تنفر پیدا کرد. در اصل او در شرایطی رشد کرد که ارزش ها به او تحمیل شده بودند با این حال در دانشگاه بعد از تلاش ناموفقی که برای گذراندن تحصیل در رشته کشاورزی کرد، به گذراندن دوره ی کشیشی پرداخت، اما در همان حین به سمت آموزش در روان درمانی متمایل شد و پس از سفر چین که برای شرکت در کنفرانس دانشجویان مسیحی در پکن انجام شد، دیدگاه های خود را به طور کلی تغییر داد و یک آزاد اندیش شد. این تغییر بزرگ والدینش را ناراحت کرد و استرسی که خود او برای انتخاب چنین موضعی تحمل کرد سبب زخم معده و بستری شدن در بیمارستان و سپس گذراندن دوران نقاهتی در حدود یکسال شد، اما از اینکه خود توانسته بود با تفکر و سپس نتیجه گیری به موضعی برسد که به آن اعتقاد داشت، احساس رهایی می کرد و اطمینان خاطر داشت که در مسیر درستی قدم گذاشته بوده است که برایش استقلال عاطفی و عقلانی به ارمغان آورده است.

راجرز به علت پرهیزگاری و سختگیری خانواده اش روابط اجتماعی ناچیزی داشت. والدینش با تاکتیک نرم یعنی همان زبان ملایم قوانین متعددی تعیین کرده بودند و با استفاده از آن کل خانواده را کنترل می کردند، بچه ها می دانستند که مجاز به انجام کارهایی مثل رقصیدن، سینما رفتن، سیگار کشیدن، ورق بازی، نوشیدن مشروب و نشان دادن تمایلات جنسی نیستند. رقابت بین فرزندان مطابق اکثر خانواده ها وجود داشت و کارل که تصور می کرد برادر بزرگش حمایت بیشتری از جانب خانواده دریافت می کند، با او به رقابت جویی می پرداخت. او بعدها خود را خیالباف و خجالتی، تنها و فردی که اوقات خود را در رویا می گذراند توصیف کرد. تنهایی در آن روزها او را به سمت مطالعه هدایت کرد و تقریبا هر کتابی را که در دسترس داشت مطالعه می کرد و همین مطالعات به او کمک کرد موضوعات مختلف را تحلیل کند و با تجارب شخصی خود از دنیا شناخت پیدا کند. وقتی نظریه شخصیت خود را بیان کرد به این نتیجه رسید که زیربنای نظریه اش بر مطالعات بسیار زیادش در دوران تنهایی اش بنا شده است.

در نوجوانی به علت جابجایی و شروع زندگی در یک مزرعه، به کشاورزی و پیگیری علم در مورد آن علاقه مند شد و توانست یک گونه از پروانه را مشاهده و بررسی کند و سپس به پرورش آن نوع از پروانه بپردازد. پرداختن به آزمایش در زمینه زراعت و … او را با استفاده از زوش انتخاب گروه گواه و پرداختن به یک متغیر برای بررسی آشنا کرد و در نوجوانی به ارزش استفاده از روش علمی و تحلیل آماری  و در اصل تجربی نگری پی برد و برای این کار از او تقدیر شد.

راجرز بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه، با دوست کودکی خود ازدواج کرد، و بعد از مدتی به دانشگاه کلمبیا رفت تا در روانشناسی بالینی و پرورشی ادامه تحصیل بدهد. در سال ۱۹۳۱ راجرز موفق شد دکترای خود را کسب کند و به گروه دپارتمان رشد کودک انجمن پیشگیری از خشونت نسبت به کودکان شهر راچستر ایالت نیویورک بپیوندد. وظیفه او در این گروه تشخیص و درمان کودکان بزهکار بود.

راجرز چند سال بعد تعییر شغل داد و سمت استادی در دانشگاه را ادامه داد و در کنارش شروع به بررسی افراد آشفته کرد و دیدگاه های خود را درباره آنان ثبت کرد. او همچنین مرکز مشاوره ای تاسیس کرد. او در خلال سالهای تدریس، مقالات و کتاب هایی نوشت و نظریه شخصیت و درمان فردمدار را ارائه کرد. لازم است این نکته یادآوری شود که او بیشتر مقالات و کتب و در کل نظریه خود را بر مبنای پژوهش ها و بررسی هایی که بر روی دانشجویان دانشگاه انجام داده بود نوشت و دانشجویان نیز بصورت میانگین در رده بالای هوشی قرار داشتند و در واقع فقط مشکلات سازگاری داشتند که راجرز آنها را بررسی می کرد.

اشاره شده است که در زمانی که راجرز به درمان بیماران آشفته مشغول بود نتوانست یکی از درمانجویان شدیدا آشفته خود را درمان کند و این عدم موفقیت، خود او را تا مرز بیماری برد. اعتماد به نفس خود را از دست داد، احساس بی کفایتی کرد و تا جایی که بعد از آن دیگر آینده ای در روانشناسی برای خود متصور نبود، پیش رفت. به همین سبب تصمیم گرفت از فضای کار دور شود و برای مدت شش ماه به شهر دیگری نقل مکان کرد و در آنجا به استراحت پرداخت. وقتی احساس بهتری پیدا کرد به دانشگاه برگشت و درمان خود را شروع کرد. بعدها اعتراف کرد که احساسات نا امن و عمیقی را تجربه کرده است. بعد از درمان که برای او موفقیت آمیز بود، روابط بهتری را با درمانجویان و افراد دیگر برقرار کرد و روابط عاطفی عمیقی ساخت.

در سال ۱۹۶۴ عضو موسسه علوم رفتاری کالیفرنیا شد و از رویکرد فردمدار خود در کاهش تنش مشکلات پروتستان ها  و کاتولیک ها در جاهای مختلف استفاده کرد. در سال ۱۹۴۶ به ریاست انجمن روانشناسی آمریکا رسید و توانست جایزه خدمات علمی را دریافت کند. او که تا آخرین روزهای زندگی خود مشغول به ادامه فعالیت هایش بود، در سال ۱۹۸۷ در ۸۵ سالگی به علت ایست قلبی درگذشت.

کارل رانسوم راجرز

نظریه راجرز

نظریه راجرز بر رویکرد انسان گرایی بنا شده است. درمان غیرمستقیم، بی رهنمود، متمرکز بر مراجع از ویژگی های این درمان است. شخصیت فرد را حاصل جبرگرایی ژنتیک و گذشته او نمی دانند و به وجود اراده فرد در شکل دهی شخصیت او تمرکز می کنند. محور رویکرد از نظر زمانی زمان حال است. راجرز انسان را ذاتا خوب، فعال، خلاق و به دنبال کسب تجربه می داند. برخلاف رویکردهای دیگری مثل روانکاوی فروید و نظریه یونگ که به مشکلات روانشناختی توجه می کنند، راجرز به توان بالقوه افراد در مسیر خودشکوفایی و رشد شخصیت توجه بیشتری می کند. او همچنین می گوید که واقعیت به ذهنیت افراد بستگی دارد. بنابراین تاثیر تجاربی که از تعامل با محیط شکل می گیرد و فقط توسط شخص قابل درک است، چارچوب ذهنی او را تعیین می کند. خودپنداره هر شخص از تجارب او که مرتبط با خودش است، شکل می گیرد. تصوراتی که فرد در مورد خود دارد به دو بخش واقعی و آرمانی تقسیم می شود. خود واقعی چیزی که واقعا فرد هست را نشان می دهد، اما خود آرمانی چیزی است که فرد دوست دارد باشد. اگر فردی از سلامت روان برخوردار باشد باید بین این دو خودپنداره هماهنگی وجود داشته باشد، خواسته های فرد نباید از توانایی های فرد دور باشد. وقتی که خودپنداره آرمانی فرد با واقعیت هماهنگ نباشد فرد دچار اختلال روانی می شود و ناسازگاری هایی در زندگی او رقم می خورد. وقتی فرد با این عدم هماهنگی روبرو می شود و از ناتوانی خود آگاه می شود دچار کاهش عزت نفس می شود و اضطرابش بالا می رود و همین جاست که مشکلات به وجود می آیند.

مفهوم خودشکوفایی

از دید راجرز گرایش به شکوفایی به زندگی فرد جهت می دهد. خودشکوفایی نیاز بنیادی انسان و باعث رشد جسمی و روانشناختی او می شود. سبب تلاش فرد است تا تمام استعدادهای خود را بروز دهد، تنش و درد را تحمل کند و به بالاترین حد انسانی خود برسد با اینکه ماندن در فضای امن و بدون تغییر قبل کار ساده تری است. در این مسیر هرتجربه ای که فرد را کمک کند ارزشمند است و ازین رو فرد به تکرار آن ترغیب می شود. در مقابل، هرتجربه ای که به شکست بیانجامد، بی ارزش برداشت شده و فرد از انجام دوباره آن اجتناب می کند.

انسان کامل از دید راجرز چگونه است؟

انسان کامل دیدپاه کارل راجرز فردی است که دست خود را در تجربه کردن باز می گذارد و از نظر ذهنی تجارب مختلف را پذیراست، همه تجارب و احساسات مثبت و منفی را بدون اینکه انکار کند، قبول می کند. یعنی در واقع می توان گفت که غرق در زمان حال زندگی می کند. به قضاوت های دیگران اهمیتی نمی دهد و اجازه نمی دهد کسی مانع تصمیم گیری های او و ادامه مسیرش شود. اطلاعات و کمک دیگران را دریافت و ارزیابی کرده اما در آخر خود نتیجه گیری می کند و به احساسات و توانمندی های خود اعتماد دارد. چنین فردی در ساختن زندگی خود آزاد است و محدود به محیط یا گذشته خود نیست. داشتن تفکر خلاق و انعطاف پذیری در مسائل و موقعیت های مختلف از دغدغه های مهم اوست. برای خودشکوفایی منتظر رسیدن دستی از بیرون نمی مانند و خود یک شکوفا کننده محسوب می شود.

 نظر راجرز در مورد توجه مثبت بی قید و شرط اینگونه است که اگر کودکی با همه ویژگی های خود در کودکی پذیرفته شود والدین همان طور که هست او را قبول کنند و به او عشق بورزند. شخصیت او رشد می کند. اما اگر عشق و توجه فقط در شرایط خاصی به او داده شود مثلا فقط وقتی موفقیتی کسب کرده است، مانعی بر رشد او می شود. این کار می تواند باعث شود که کودک برای دریافت توجه، ناتوانی های خود را تحریف کند و به جای تلاش برای بهتر شدن از واقعیت دور شود. خود او نیز مراجعین را با همین دیدگاه و به صورت کامل و یکپارچه می پذیرفت و کمک می کرد خود واقعی شان را نشان دهند. با دقت به صحبت های مراجع گوش می داد و بازخورد مناسب احساسی می داد تا نشان دهد که در حال توجه کامل به مراجع است. او همدلی را به شکل اصلی آن یعنی دیدن دنیای درونی فرد از زاویه ای که خودش به خود نگاه می کند به کار می برد.

مراجع محور

راجرز با مراجعینش در نهایت صمیمیت رفتار می کرد و خود را آن طور که واقعا بود نشان می داد بدون اینکه سعی در بهتر جلوه دادن خود کند. حرف و عمل او با هم برابر بودند و گاهی در مواقع لزوم خودافشایی می کرد و از تجارب مشابه خود با مراجع می گفت.

یک پژوهش اثر بخشی درمان مراجع محور، این رویکرد را برای افرادی با مشکلات رایج مثل اضطراب و افسردگی حتی در موارد متوسط یا شدید مفید دانست، اما انتقاد مهم به نظریه راجرز کمبود پژوهش های تجربی در آن و تاکید بسیاری است که بر تجارب ذهنی مراجع کرده است.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *